تبليغاتX
مهـــــــــــــــر وطــــــــــــــن

 

مقاله‌اي در مورد راز‌هاي عدد هفت در اسطوره‌ها و فرهنگ‌هاي ملل مختلف و دانستني‌هايي عجيب راجع به اين عدد........


ادامه مطلب
نوشته شده توسط نازک دل در شنبه 27 مرداد1386 ساعت 23:44 | لینک ثابت |

 

مگس ها دل کوچکی دارند
 فکر می کنم اندازه کله يک مورچه
 مگس ها پرواز می کنند
 مثل کبوتر ها و عقاب ها
 مگس ها عاشق می شوند و بی پروا عشق بازی می کنند
 مثل اسب ها و شير ها
 مگس ها زمستان ها می خوابند
 مثل خرس های قطبی
 مگس ها آلودگی ها را دوست دارند و مزاحمند
 مثل آدم ها
 
 آدم ها می گويند از چيزهای آلوده بدشان می آيد
 آدم ها از چيزهای مزاحم هم بدشان می آيد
 آدم های از چيزهايی که شبيه خودشان است بدشان می آيد

 مگس دارد به زندگی اش و تخم هايی که درون شکمش دارد فکر می کند
 مگس دارد خودش را از آلودگی هايش پاک می کند
 مگس دارد نفس می کشد و از زندگی اش لذت می برد
 شترررررق ...
 - کشتمش

 دو قطره خون به جای می ماند
 از دلی اندازه کله مورچه
 مگس می ميرد
 هيچ اتفاق مهمی نمی افتد و زندگی در مدار صفر درجه اش می چرخد !

 بعضی آدم ها شبيه مگسند
 منتها هيچوقت پرواز نمی کنند
 از عشق بازی چيزی حاليشان نمی شود
 و حتی دلی اندازه کله مورچه هم ندارند
 فقط مزاحمند
 و با نبودنشان , هيچ اتفاق مهمی نمی افتد و حتی زندگی راحت تر بر مدار صفر درجه اش می چرخد
 فقط بدی اش اين است که
 هيچ مگس کشی اندازه هيکل اين آدم ها نيست !
نوشته شده توسط نازک دل در شنبه 27 مرداد1386 ساعت 23:31 | لینک ثابت |

کسی که به گذشته خود پشت پا بزند

 

به آینده اش چوب زده !!!!!!!!!!!!

 

 

نوشته شده توسط نازک دل در شنبه 27 مرداد1386 ساعت 22:40 | لینک ثابت |

تقديم به كساني كه قلب كوچكشان هميشه دريايي ست

 

حالم بد نيست غم کم می خورم کم که نه! هر روز کم کم می خورم

آب می خواهم، سرابم می دهند عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب از چه بيدارم نکردی؟ آفتاب!!!!

خنجری بر قلب بيمارم زدند بی گناهی بودم و دارم زدند

دشنه ای نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمی پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد يک شبه بيداد آمد داد شد

عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام

عشق اگر اينست مرتد می شوم خوب اگر اينست من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است کافرم! ديگر مسلمانی بس است

در ميان خلق سر در گم شدم عاقبت آلوده ی مردم شدم

بعد ازاين بابی کسی خو می کنم هر چه در دل داشتم رو می کنم

نيستم از مردم خنجر بدست بت پرستم، بت پرستم، بت پرست

بت پرستم،بت پرستی کار ماست چشم مستی تحفه ی بازار ماست

درد می بارد چو لب تر می کنم طالعم شوم است باور می کنم

من که با دريا تلاطم کرده ام راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟

قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوشباورم گولم مزن!

من نمی گويم که خاموشم مکن من نمی گويم فراموشم مکن

من نمي گويم که با من يار باش من نمی گويم مرا غم خوار باش
 
من نمی گويم،دگر گفتن بس است گفتن اما هيچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شيرين! شاد باش دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

آه! در شهر شما ياری نبود قصه هايم را خريداری نبود!!!

وای! رسم شهرتان بيداد بود شهرتان از خون ما آباد بود

از درو ديوارتان خون می چکد خون من،فرهاد،مجنون می چکد

خسته ام از قصه های شوم تان خسته از همدردی مسموم تان

اينهمه خنجر دل کس خون نشد اين همه ليلی،کسی مجنون نشد

آسمان خالی شد از فريادتان بيستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پيشه ام بويی از فرهاد دارد تيشه ام

عشق از من دورو پايم لنگ بود قيمتش بسيار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پايم خسته بود تيشه گر افتاد دستم بسته بود

هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!

هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه! هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!

هيچ کس اشکی برای ما نريخت هر که با ما بود از ما می گريخت

چند روزی هست حالم ديدنیست حال من از اين و آن پرسيدنيست

گاه بر روی زمين زل می زنم گاه بر حافظ تفاءل می زنم

حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت:

" ما زياران چشم ياری داشتيم خود غلط بود آنچه می پنداشتيم"
 
 
 
نوشته شده توسط نازک دل در شنبه 20 مرداد1386 ساعت 22:12 | لینک ثابت

 ديوار چين با بهره گيري از ديواري كه كوروش در شمال

 ايران در سال 544 قبل از ميلاد براي جلوگيري از تهاجم

 اقوام شمالي ساخت ، ساخته شد؟ 

من از پستی ، من از زاری، من از خواری گريزانم
منم دلبسته اين خاک، من فرزند ايرانم
نوشته شده توسط نازک دل در شنبه 6 مرداد1386 ساعت 20:47 | لینک ثابت |

اولين روزهايي كه در سوئد بودم، يکى از همکارانم هر روز صبح با ماشينش مرا از هتل برمي‌داشت و به محل کار مي‌برد. ماه سپتامبر بود و هوا کمى سرد و برفى. ما صبح‌ها زود به کارخانه مي‌رسيديم و همکارم ماشينش را در نقطه ی دورى نسبت به ورودى ساختمان پارک مي‌کرد. در آن زمان، دوهزار کارمند ولوو با ماشين شخصى به سر کار مي‌آمدند.

روز اول، من چيزى نگفتم، همين طور روز دوم و سوم. روز چهارم به همکارم گفتم: آيا جاى پارک ثابتى داري؟ چرا ماشينت را اين قدر دور از در ورودى پارک مي‌کنى در حالى که جلوتر هم جاى پارک هست؟

او در جواب گفت: براى اين که ما زود مي‌رسيم و وقت براى پياده‌رفتن داريم. اين جاها را بايد براى کسانى بگذاريم که ديرتر مي‌رسند و احتياج به جاى پارکى نزديک‌تر به در ورودى دارند تا به موقع به سرکارشان برسند. تو اين طور فکر نمي‌کني؟

ميزان شرمندگى مرا خودتان حدس بزنيد

فرستنده: خانم Sara Mahboubi


نوشته شده توسط نازک دل در شنبه 6 مرداد1386 ساعت 10:7 | لینک ثابت |