زمزمه می کنم که :
من از نسل شب شکنان روزگارم ، من از نسل نورآفرينان پاک ، از سلاله پاک آريائيان بردبارم ،
منم ميراث هزار ساله زمين ، همان شرق تا غرب گسترده آغوش ، همان پيام آور مهر و دوستی ،
همان گرفته درفش آشتی بر دوش،
نه خود ستيزم ، نه ديگر ستيز
مرا و يادگاران مرا به نيکی يادآر
که يادگار يادگاران من ، همه شادی است و شادمانی ؛
یلدا نام فرشته ای است، بالا بلند، با تن پوشی از شب و دامنی از ستاره
یلدا نرم نرمک با مهر آمده بود
با اولین شب پاییز آمده بود
و هر شب ردای سیاهش را قدری بیشتر بر سر آسمان می کشید
تا آدمها زیر گنبد کبود آرامتر بخوابند
یلدا هر شب بر بام آسمان و در حیاط خلوت خدا راه می رفت
و لا به لای خواب های زمین لالایی اش را زمزمه می کرد
گیسوانش در باد می وزید و شب به بوی او آغشته می شد
یلدا شبی از خدا پاره ای آتش قرض گرفت
آتش که می دانی، همان عشق است
یلدا آتش را در دلش پنهان کرد تا شیطان آن را ندزدد
آتش در وجود یلدا بارور شد
فرشته ها به هم گفتند:
یلدا آبستن است. آبستن خورشید
و هر شب قطره قطره خونش را به خورشید می بخشد
و شبی که آخرین قطره را ببخشد، دیگر زنده نخواهد ماند
فرشته ها گفتند:
فردا که خورشید به دنیا بیاید یلدا خواهد مرد
یلدا آفرینش را تکرار می کند

این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می دانستند.کسی قادر به حل این مسئله نبود که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه می میرد.به همین دلیل گروهی از پزشکان متخصص بین المللی برای بررسی موضوع تشکیل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصمیم بر این شد که در اولین یکشنبه ماه ، چند دقیقه قبل از ساعت ۱۱ در محل مذکور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضر شوند.
در محل و ساعت موعود ، بعضی صلیب کوچکی در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضی دوربین فیلمبرداری با خود آورده و ...
دو دقیقه به ساعت ۱۱ مانده بود که « پوکی جانسون » نظافتچی پاره وقت روزهای یکشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حیات ( Life support system ) را از پریز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقی خود را به پریز زد و مشغول کار شد ..!!
حتما بخوانید
مسئله« محرم » و « نامحرم » در جامعه اسلامی . از ژاله دفتريان
چند روزِ پيش بابانويي آشنا شدم که برایِ ديدارِ دوستانش ، بتازگی از تهران به پاريس آمده است .در ميانِ گفتگوهایِ گوناگونی که باهم داشتيم ، گفت : از زمانی که زمين خورده ام ، کمرم بسختی درد می کند . از او پرسيدم ، کِی و کجا زمين خورده . گفت چند ماهِ پيش در تهران در خيابان می رفتم و
لبه ی پياده رو را که کمی بلندی داشت نديدم و زمين خوردم . او گفتارش را چنين دنبال کرد ، در آنجاهم که کسی جلو نمی آيد تا دست آدم را بگيرد و کمک کند و به دادِ او برسد .
پس از اينکه سخنانش به پايان رسيد ، پرسيدم چرا ؟ مگر مردمِ ايران اينهمه بيکديگر بی مهِر شده اند که
از کمکِ به همديگر خودداری می کنند ؟ پاسخ داد نه ، مردم نه . داستان ، داستانِ « محرم » و « نامحرم »است . مردان نبايد به کمکِ زنی که زمين خورده بروند و دست به او بزنند که مبادا دستِ دو « نامحرم » به دست هم بخورد ، چون اين گناهی است بزرگ و ناپسنديده ؟؟!!
از شنيدنِ اين سخنان،آنچنان شگفت زده شدم که نمی توانستم آنچه را که شنيده بودم باور کنم . از آنجاکه در راستگوييِ اين بانو کوچکترين دودلی ای بخود راه نمی دادم ، سخنانش را پذيرفتم . ولی ... ولی آه از نهادم برخاست که :
پروردگارا ! ببين که با ما مردم چه کرده اند و چه بر سرمان آورده اند و آنچه خوبی و روشِ نيکِ زندگی داشتيم از ما گرفته و بجاي آنها برايمان چه به ارمغان آورده اند !
اينان ، با اين ياوه گويي ها ، آنچه را که از پدران و مادرانمان بما رسيده و ما هم به فرزندانمان آموختيم از
ما گرفته اند .
ما آموخته ايم ، در زندگی آنچه ارزش دارد و پايدار می ماند ، مهر است و دوستی و ياری و کمکِ به ديگران .
آموزش در فرهنگِ پربارِ ايرانی اينست : تا جايي که می توانی و از دستت برمی آيد ، بدون چشم داشتی ، به
ديگران کمک کن ، ياری برسان ، با همه مهربان باش ، با آغوشِ باز ياران را پذيرا باش و هزاران پند و اندرزهایِ اين چنينی بود که در گوشِ فرزندانِ ايران خوانده می شد و از همين رو بود که ايرانی در سراسرِ
جهان ( تا کنون ) مهربان ، خوشرو ، مهمان نواز ، و ياری رسان شناخته شده است .
اکنون با پيش کشيدنِ داستانهايي مانندِ « محرم » و « نامحرم » نابرابری هایِ ميانِ زن و مرد که کوچکترين بستگی و وابستگی با فرهنگِ ايرانزمين ندارد و مرده ريگی ( ميراثی ) است که از تازيان برايمان بجا مانده ،
همه ی آن خوبی ها ، مهربانی ها ، انديشه ی نيک ، کردار نيک و رفتار نيک را از ما گرفته اند .
اين شکمبارگان همه ی رفتارها ،گفتارها و رويهمرفته زندگی را در همه ی زمينه ها به زيرِ ريزبينِ (ذره بين)« روابط جنسی » برده و جهان را تنها از اين دريچه می بينند و می شناسانند . بنابراين نه تنها انديشه ی نيک ندارند که با انديشه هایِ اهريمنی اشان تيشه به ريشه ی فرهنگِ والایِ ايران و ايرانی می زنند که همانا انديشه ی، نيک گفتار نيک ، کردار نيک
می باشد .
با به ميان کشيدن اين روشِ زندگی ، همه ی رفتارها ، گفتارها و کردارها براين انديشه پايه گذاری شده که بگونه ای بايد زندگی کرد و بويژه رفتار بانوان بايد بگونه ای باشد که مبادا « احساساتِ جنسی » مردان «تحريک » شود ؟!
شگفت زده ام که کجا رفت آن همه آموزشهایِ خوب و انسانی که آموخته بوديم که همگان ، از زن و مرد
بايد « چشمِ پاک » داشته باشيم و انديشه های اهريمنی و ناپاک را بخود راه ندهيم .
در فرهنگِ ايرانی ، مردان ، همانندِ زنان ، خويشکاری هايي دارند . اين تنها زنان نيستند که بايد پارسا باشند
مردان نيز بايد رفتاری شايسته داشته باشند . زبانزدِ « داشتنِ چشمِ پاک » از همين انديشه ی نيک برميخيزد و انديشه ی اهريمنیِ « تحريک شدنِ مردان » از ديدنِ مویِ سر ، پایِ بی جوراب و يا
بازویِ برهنه يک زن را رَد می کند و از آنان نيز می خواهد که انديشه ، رفتار ، و کردارِ نيک را پيشه کنند .
ما ايرانيان بايد بدانيم که اينگونه دستورها و آيين ( قانون ) ها نه تنها بنياد در انديشه ی نيک ندارند که
با اينگونه انديشه هایِ اهريمنی اشان تيشه به ريشه ی فرهنگِ والایِ نياکان ما که همانا : انديشه ی نيک ، گفتار نيک ، کردار نيک می باشد ، می زنند . و اين بر ما است که فرهنگ ايرانی را به فرزندانمان بياموزيم و آنان را با تاريخ وآيين هایِ ارزنده ی سرزمينمان آشنا کنيم و اميدِ اين را داشته باشيم که آنان بتوانند در ايرانی آزاد و سرفراز زندگی کنند .
در این خاک زرخیز ایران زمین نبودند جز مردمی پاک دین
همه دینشان مردی و راد بود کزان کشور آزاد و آباد بود
بزرگی به مردی و فرهنگ بود گدایی در این بوم و بر ننگ بود
از آن روز دشمن به ما چیره گشت که ما را روان و خردتیره گشت
از آن روز این خانه ویرانه شد که نام آورش مرد بیگانه شد
بسوزد گرت در آتش جان و تن به از بندگی کردن و زیستن
اگر مایه زندگی بندگیست دوصد بار مردن به از زندگیست
( فردوسی )
