خاطره تلخی برای ما اتفاق افتاده جهت اطلاع رسانی وبه دام نیفتادن کسانی که این مطلب را می خوانندتعریف می کنم
تاریخ1387/7/16بودکه دوستم حسن آمدپیشم وگفت یکنفر زنگ زده وگفته"شانس به شما روکرده ومن باتسبح انداختن..............

ادامه مطلب
گویند روزی حضرت خیام بساط عیش و مستی گسترده بود و مشغول صفا .ناگهان بادی امد و جام می او را انداخت و شکست. خیام نگاهی به اسمان کرد و گفت:
ابریق مرا شکستی ربی
بر من در عیش را ببستی ربی
من می خورم و تو میکنی بد مستی
خاکم به دهن مگر تو مستی ربی ؟
ناگهان صورتش سیاه شد.باز رو به اسمان کرد و گفت:
ناکرده گنه در این جهان کیست بگو
ان کس که گنه نکرد. چون زیست بگو
من بد کنم و تو بد مکا فات دهی
پس فرق میان من و تو چیست بگو؟
صورتش دوباره سفید شد.اینجا بود که از خداوند خواست که او را نزد خودش ببرد و سرش را بر زمین گذاشت و بمرد. منبع:من این حکایت را شنیده ام و در مورد صحت و چگونگی ان تحقیق نکرده ام اگر کسی اطلاعاتی داره ممنون میشم.

