تبليغاتX
مهـــــــــــــــر وطــــــــــــــن - داستان کوتاه
" روزي مردي از كنار دريا عبور مي‎كرد كه متوجه پسربچه‎اي در ميان امواج خروشان‎ دريا گير افتاده و به شدت دست و پا مي‎زند. او جان خود را براي نجات جان‎ پسربچه به خطر انداخت و به دل امواج خروشان زد. پس از آنكه به هر سختي كه بود، پسربچه را از غرق شدن و مرگ حتمي نجات داد. پسرك رو به مرد كرد و با حالتي حق شناسانه گفت‎: «از اينكه زندگي‎ام را نجات‎ داديد، از شما خيلي متشكرم‎». مرد به چشمان پسرك خيره شد و گفت‎: «خواهش مي‎كنم پسرم‎. فقط اميدوارم‎ اطمينان حاصل كني كه زندگي‎ات ارزش نجات دادن را داشته است‎!» "


" يه مرد خيلي خجالتي ميره توي يه كافه تريا. چند دقيقه كه ميشينه توجهش نسبت به يه دختر خوشگل كه كنار ميز بار نشسته بوده جلب ميشه. مرد نيم ساعت با خودش كلنجار ميره و بالاخره تصميمشو ميگيره و ميره سراغ دختر و با خجالت و آروم بهش ميگه: ممم.... ميتونم كنار شما بشينم و يه گپي با همديگه بزنيم؟ يهو دختر داد ميزنه: چي؟! من هرگز امشب با تو نمي خوابم همهء مردم برميگردن. و چپ چپ به مرد نگاه مي كنن مرد سرخ ميشه و سرشو ميندازه پايين و با شرمندگي ميره ميشينه سر جاش بعد از چند دقيقه دختر ميره كنار مرد ميشينه و با لبخند ميگه: من معذرت ميخوام. متاسفم كه تو رو خجالت زده كردم. راستش من فارغ التحصيل روانپزشكي هستم و دارم روي عكس العمل مردم در شرايط خجالت آور تحقيق مي كنم. يهو مرد داد ميزنه: چي؟! منظورت چيه كه 200 دلار براي يه شب مي گيري؟ "

نوشته شده توسط نازک دل در جمعه 8 خرداد1388 ساعت 19:23 | لینک ثابت |