شعر
خنده کرد و گفت : درغمت بسوز
هرچه میکشم ای یاران ، ازجفای اوست
گریه های من ای یاران ، از برای اوست
درفراق او عاشقان ، خسته جان شدم
این ترانه را چگونه سرکنم که بی زبان شدم
میشود بهار، عاشقان ، جاودان از او
پس دگر مپرس چرا بدون او چنان خزان شدم
رفته ای برون ، چون جوانیم
طی شد این چنین ، زندگانیم
دردلم هنوز ای یاران ، اشتیاق اوست
ناله های من ای یاران ، از فراق اوست
درفراق او عاشقان ، خسته جان شدم
این ترانه را چگونه سرکنم که بی زبان شدم
میشود بهار، عاشقان ، جاودان از او
پس دگر مپرس چرا بدون او چنان خزان شدم







خوش آمدید امیدوارم مطالب این وبلاگ مورد توجه شما قرار بگیرد وماراازنظرات خود آگاه سازید