شعر

گفتمش بیا ، عاشقم هنوز
خنده کرد و گفت : درغمت بسوز
هرچه میکشم ای یاران ، ازجفای اوست
گریه های من ای یاران ، از برای اوست
درفراق او عاشقان ، خسته جان شدم
این ترانه را چگونه سرکنم که بی زبان شدم
میشود بهار، عاشقان ، جاودان از او
پس دگر مپرس چرا بدون او چنان خزان شدم
رفته ای برون ، چون جوانیم
طی شد این چنین ، زندگانیم
دردلم هنوز ای یاران ، اشتیاق اوست
ناله های من ای یاران ، از فراق اوست
درفراق او عاشقان ، خسته جان شدم
این ترانه را چگونه سرکنم که بی زبان شدم
میشود بهار، عاشقان ، جاودان از او
پس دگر مپرس چرا بدون او چنان خزان شدم
ta

به که باید دل بست؟

به که باید دل بست؟ 

به که شاید دل بست؟ 

نقش هر خنده که بر روی لبی میشکفد 

نقشه یی شیطانیست 

در نگاهی که تو را وسوسه ی عشق دهد 

حیله ی پنهانیست 

زیر لب زمزمه شادی مردم برخاست 

هر  کجا مرد توانایی بر خاک نشست  

پرچم فتح بر افرازد در خاطر خلق 

هر زمان بر رخ تو هاله زند گرد شکست 

به که باید دل بست؟ 

به که شاید دل بست؟ 

خنده ها میشکفد بر لبها 

تا که اشکی شکفد بر سر مژگان کسی 

همه بر درد کسان مینگرند 

لیک دستی نبرند از پی درمان کسی 

از وفا نام مبر٬آنکه وفا خواست کجاست؟؟؟ 

ریشه ی عشق فسرد 

واژه ی دوست گریخت 

سخن از دوست مگو٬عشق کجا؟دوست کجاست؟ 

دست گرمی که ز مهر 

بفشارد دستت 

در همه شهر مجوی 

گل اگر در دل باغ 

بر تو لبخند زند 

بنگرش لیک مبوی 

لب گرمی که ز عشق 

ننشیند به لبت 

به همه عمر مخواه 

سخنی که سر راز 

زده در جانت چنگ 

به لبت نیز مگو 

چاه هم با منو تو بیگانه است   

نی صد بند برون آید از آن راز تو را فاش کند  

درد دل اگر بسر چاه کنی 

خنده ها بر غم تو دختر مهتاب زند 

گر شبی از سر غم آه کنی 

درد اگر سینه شکافد نفسی بانگ مزن 

درد خود را به دل چاه مگو 

استخوان تو اگر آب کند آتش غم 

آب شو <آه> مگو 

دیده بر دوز بدین بام بلند 

مهر و مه را بنگر  

سکه زرد و سپیدی که به سقف فلک است 

سکه ی نیرنگ است 

سکه ای بهر فریب من و توست 

سکه ی صد رنگ است 

ما همه کودک خردیم و همین زال فلک  

با چنین سکه ی زرد 

و همین سکه ی سیمین سپید 

میفریبد ما را 

هر زمان دیده ام این گنبد خضرای بلند  

گفته ام با دل خویش 

مزرع سبز فلک دیدم و بس نیرنگش 

نتوانم که گریزم نفسی از چنگش 

آسمان با من و ما بیگانه 

زن و فرزند و در و بام و هوا بیگانه  

<خویش>در راه نفاق 

<دوست>در کار فریب 

<آشنا>بیگانه 

شاخه عشق شکست 

آهوی مهر گریخت 

تار پیوند گسست 

به که باید دل بست؟ 

به که شاید دل بست؟  

                          *مهدی سهیلی*

زنده وار

 

چه غریب ماندی ای دل! نه غمی، نه غمگساری

نه به انتظار یاری، نه ز یار انتظاری

غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد

که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری

چه چراغ چشم دارد از شبان و روزان

که به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باری

دل من! چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی

چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری

نرسید آن ماهی که به تو پرتوی رساند

دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری

همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد

دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری

سحرم کشیده خنجر که، چرا شبت نکشته ست

تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری

به سرشک همچو باران ز برت چه برخورم من؟

که چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری

چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی

بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری

نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم

منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری

سر بی پناه پیری به کنار گیر و بگذر

که به غیر مرگ دیر نگشایدت کناری

به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها

بنگر وفای یاران که رها کنند یاری

شعر

 

شمشيرُ   از  رو بستي، چشمات يه كاسه خونه

بزن تا هيچ عقده اي تو اون دلت نمونه

شمشيرتو ميبوسم، بزن به قلب ساده ام

تا ياد من بمونه دل به چه گرگي دادم

بيا، تو راحتم كن، خسته شدم بريدم

تو بازيِ كلاغ پر، بي پال و پر پريدم

بزن تا زخم كاريت، اين دفعه سر واكنه

يا بزنه قيدتو، يا فكر حلوا كنه

ژست فداكاري رو نگير كه تكراريه

زخم تو رو قلب من، بخواي نخواي كاريه

نگو بخاطر من مي خواي ازم جدا شي

بيچاره اون دلي كه عزيز اون تو باشي

من عشق دستگرميتم، دل از همه بريده

شدم اسير چنگ يه گرگ بارون ديده

تو مسلك و مرامت عشق و وفا، قبيهه

آخه به اشك تمساح، اشكهاي تو شبيهه

خوب ميدونم يه روزي سراغمو مي گيري

نگرد. بدون. بعدِ من از تنهايي مي ميري

شمشيرتو نگه دار، نگي طرف عازمه

يه روز واسه خودكشي، شمشير برات لازمه

                                                شاعر: رضا اُستا

شعـــــــــــــــــــــرنـــــــــــــيما دهـــــــــــــــقانـــــــــــي

 
سلام آقا محمد با ارادت            و عرض احترام از روی عادت
 
به رسم خوب ایام رفاقت           نوشتم نامه تا گیرم سراغت
 
نوشتم نامه ای با عشق و امید      اگر خطم بده لطفاً ببخشید
ادامه نوشته

غـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

 
درخواب نازبودم شبی
 
                                              دیدم کسی درمی زند
 
درراگشودم روی او
 
                                              دیدم غم است درمی زند
 
ای دوستان بی وفا
 
                                              ازغم بیاموزید وفا
 
غم با آن همه بیگانگی
 
                                             هرشب به من سرمی زند

تقديم به كساني که.......

تقديم به كساني كه قلب كوچكشان هميشه دريايي ست

 

حالم بد نيست غم کم می خورم کم که نه! هر روز کم کم می خورم

آب می خواهم، سرابم می دهند عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب از چه بيدارم نکردی؟ آفتاب!!!!

خنجری بر قلب بيمارم زدند بی گناهی بودم و دارم زدند

دشنه ای نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمی پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد يک شبه بيداد آمد داد شد

عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام

عشق اگر اينست مرتد می شوم خوب اگر اينست من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است کافرم! ديگر مسلمانی بس است

در ميان خلق سر در گم شدم عاقبت آلوده ی مردم شدم

بعد ازاين بابی کسی خو می کنم هر چه در دل داشتم رو می کنم

نيستم از مردم خنجر بدست بت پرستم، بت پرستم، بت پرست

بت پرستم،بت پرستی کار ماست چشم مستی تحفه ی بازار ماست

درد می بارد چو لب تر می کنم طالعم شوم است باور می کنم

من که با دريا تلاطم کرده ام راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟

قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوشباورم گولم مزن!

من نمی گويم که خاموشم مکن من نمی گويم فراموشم مکن

من نمي گويم که با من يار باش من نمی گويم مرا غم خوار باش
 
من نمی گويم،دگر گفتن بس است گفتن اما هيچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شيرين! شاد باش دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

آه! در شهر شما ياری نبود قصه هايم را خريداری نبود!!!

وای! رسم شهرتان بيداد بود شهرتان از خون ما آباد بود

از درو ديوارتان خون می چکد خون من،فرهاد،مجنون می چکد

خسته ام از قصه های شوم تان خسته از همدردی مسموم تان

اينهمه خنجر دل کس خون نشد اين همه ليلی،کسی مجنون نشد

آسمان خالی شد از فريادتان بيستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پيشه ام بويی از فرهاد دارد تيشه ام

عشق از من دورو پايم لنگ بود قيمتش بسيار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پايم خسته بود تيشه گر افتاد دستم بسته بود

هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!

هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه! هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!

هيچ کس اشکی برای ما نريخت هر که با ما بود از ما می گريخت

چند روزی هست حالم ديدنیست حال من از اين و آن پرسيدنيست

گاه بر روی زمين زل می زنم گاه بر حافظ تفاءل می زنم

حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت:

" ما زياران چشم ياری داشتيم خود غلط بود آنچه می پنداشتيم"
 
 
 

کوچه

بي تو ، مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم !

ادامه نوشته

ترانه

به دیدن من بیا مهتاب در اومد

بیاعزیزم بیاصبرم سراومد

میدونی قلبم آروم نداره

توسینه من یه بی قراره

زنجیرو واکن زپادیونه ی من

چشم انتظارم بیا به خونه ی من

توامیدمنی بذارمردم بدونن

غم عشق من توروتوچشم من بخونن

توخورشیدمنی من ذره ی محتاج نورم

بیاگرمی بده به جون من اگرچه دورم

فقط یه روز ز توجدامی شم که توی گورم

صبح است

صبح است ساقیاقدحی پر شراب کن          

                                    دور  زمان درنگ ندارد شتاب کن

زان پیشترکه عالم فانی شود خراب

                                        مارا زجام باده گلگون خراب کن

سخن اهل دل

 

گر بشنوی سخن اهل دل نگو که خطاست 

                      سخندان نهی جان من خطا اینجاست

ارزش دانش

 

درخت توگرباردانش بگیرد به زیرآوری چرخ نیلوفری را

دعوت به همکاری

 

مازیاران چشم یاری داشتیم

 

خودغلط بودآنچه می پنداشتیم